تبليغاتX
The black black girlS


The black black girlS

havas kardam beraghsam...ba saze zendegiyi ke kharej mizane....
di marcia
این - هم - جزئی از من است...

صداهای رنگ پریده ای که ساکسیفون میبینند... سنتور ؟!

که با قدرتی وصف ناشدنی ـ مارش مینوازد

کیست این نوازنده ی ناشی ـ

کیست این چنین آبی را سیاه میسازد.                                این هم جزئی از من است...

پوزخند مسخره ی دزد شیرینی

که  با کلاهی بزرگ به سراغمان می آید.

کلاهش را که بر میدارد... صورت بزرگی را میبینیم که خون میچکد

که خون میخورد ـ   که خون میخواند ـ     دزد شیرینی آدم خوبی نبود

 

مارش که میشنوید... شیرینی هم میخورید... آفتاب که میتابد هم

کلاه بزرگی بر سرمان می گذاریم !

پ.ن: آنجا که بند نشود...بارانی که نمیبارد...اشکی که نمیریزد... پس چه برای ما... چه برای من ؟

پ.ن۲:  خواب دیده ام که تو آغاز میشوی.

پ.ن۳:

It's 3 in the morning. kill them

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت10:56 PMتوسط trancer |
manurity of mind
وقتی کائنات زنده میشود هوس مرگ میکنیم چون

سردمان است.

به اندازه ی مورچه ای که له شدن را از بر میکند

به اندازه ی آسمانی که آفتاب میبارد

به اندازه ی زندگی ای که...

 

پ.ن: تا وقتی مینوازم آواز بخوانید تا ذهنتان برقصد و همه ی آبهای آزاد دنیا به یادتان مکان امنی برای زیستن کوسه ی بزرگ باشد...                   جهان بزرگمرد میخواهد !

 

پ.ن۲:  درون رفتن در واقع درون رفتن نیست. این تنها بیرون نرفتن است...

 و ناگهان خود را درون میابی.

پ.ن۳: 

میگفت : ۱ ۲ ۳

نپریدی ؟ هه هه هه .

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت2:55 AMتوسط trancer |
butterfly
وقتی پروانه ها شروع به متولد شدن کردند... آنچنان بادی بر سر شمع آمد که... مرد.

وقتی پروانه ها شروع به متولد شدن کردند... آنقدر دور بودیم که...

کرم ها را زیر پایمان له میکردیم

وقتی پروانه ها شروع به متولد شدن کردند...

دیگ ها را داغ کردیم تا آب جوش با اسانس ابریشم بنوشیم...خنک ! شوید.

چرا اینهمه سختی و پیچیدگی؟!بیایید پروانه ها را له کنید...بیایید تک تکشان را تجزیه کنید

اما                                 بگذارید متولد شوند!

پروانه ها...آنقدر خفه مانده اند که حتی اگر از پشت پنجره با صدایشان بال بال هم بزنند...

جوابشان نیشخند مسخرهی راوی است!

ما هم خفه می مانیم...می شنویم دیگهای آب جوش را...می شنویم صدای له شدنشان را...

می شنویم...مردن را

آنقدر ابروانمان در هم پیچیده که - دلیلی برای دیدن نمی بینیم

حتی آهنهایی که دور خود تنیدیم هم...وظیفه شان را فراموش کردند.

آنقدر از قلبمان مراقبت کرده اند که هیچ چیز درونش رسوخ نمی کند

ما...به انهدام رسیدیم

پ.ن:                                                                 

                     take us away

+نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت3:18 PMتوسط trancer |
induction
و آنگاه که ذوبمان کردند...شعله دود شد و به هوا رفت

و وقتی علنا" به دنیا آمدیم...تنها چیزی که علنی نبود ما بودیم !

و وقتی علنا" مردیم...مردنمان علنی شد.

و

شعله

دود شد و به هوا رفت.

و هرگاه قانونی وضع کردیم...بی قانونی مد شد

و

شعله

دود شد و به هوا رفت.

تاوان بی خوابی های علف هرز..آفتاب گردان است.

 میدانند... دریغ از آنکه علف هرز جدا" کمتر خرج دارد !

چگونه دلتان می آید...این چنین سرد اندیش...به زندگی ادامه دهید؟!!

پ.ن: تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند     عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت9:50 PMتوسط trancer |
find plz
من وقتي در من گم ميشوم كه

تيك تاك ساعت را پيدا ميكنم در انزواي اتاق


من وقتي در من گم ميشوم كه

طعنه ي شعله را ميشنوم به آب !


من وقتي در من گم ميشوم كه

طعم نعنا و دود سيگار را حس ميكنم


من معمولا گم ميشوم ... و پيدا ميشوم ... به زور !


طنز جهان را فرا ميگيرد

بخنديد... به ذهن آلوده ي ما... به روح ما...

تو روحش !

پ.ن: مات... لطفا

پ.ن: ... عريضه از نوع اضطرا ب و اصبيش پره... زياد . ولي هنوز مردم كارهايشان را محض خالي نموندن عريضه انجام ميدن .

پ.ن2:                              ميگذرد تا بگذرد. بگذرد تا به سر آيد.

در اين ميان بسي رنج ميفشرد

و آرامش مرغي ست گريزپاي و بلندبال در سراب هاي دور دوردست.

بودن در نبودن... نبودن در بودن

پراكندگي در يگانگي

پراكندگي هاي بسيار... تكثر .

پ.ن3: داشتم شبنامه ي اعتماد ملي رو ميخوندم... اوضاع قشنگي ست. تشريف بياريد... قدمتان روي چشم !

پ.ن4: همين الان فهميدم ! ارغوان و مريم و سياوش... هواپيما...مرگ. به همين راحتي. و من... انقدر دير. بچه ها فاتحه...لطفا

+نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت0:12 AMتوسط trancer |
beleive 828
(...)

کاش میشد بال بال زد ... حتی اگر پرواز آموختنی نباشد.

این منظره ی آهنگین... موسیقی ودکا میداند و فساد گل سرخ

یک نفر مست میشود با بوی زندان و خون

یک نفر میداند حجم آتش را... با این حال روحش را ذوب میکند

یکی هم .. کمی آنطرفتر سر مزار دانش باده ی علم مینوشد،محض اندیشه ی آهن

از دود قدمتمان در ریه ها تغذیه میکنیم تا خفه نشویم!

                 این جزو جبر در و دیوار است.

در آنطرف تاریخ ـ

              مردی رنج تححمل میکشد

                                              مردی هم ... آه


پ.ن: ولي آيا زندگي بلااستفاده چيزي جز يك مرگ زودرس نيست ؟


این هم بیربط نیست...از فرخزاد:                                                              >>> لادن

(...)

خسته شدم،حالم به هم خورده از این بوی لجن

انقده پا به پا نکن که دوتایی فرو بریم توی لجن

بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه

مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من.

آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید...

قل قل قل تالاپ تالاپ

قل قل قل تالاپ تالاپ

چرخ میزدن رو سطح آب

تو تاریکی، چن تا حباب

>علی کجاس؟<

>تو باغچه<

>چی میچینه؟<

>آلوچه<

آلوچه ی باغ بالا

جرئت داری؟ بسم الله

پ.ن: ای علی ای علی دیوونه

تخت فنری خوبه يا تخت مرده شور خونه ؟!!

پ.ن ۲: با صداي يه ترياكي.

اين شعر بي سر و ته نيست... خواندن كاملش باشد زحمت آنهايي كه خيلي حال و حوصله دارند.

+نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت2:18 PMتوسط trancer |
freedom
اصل 19 حقوق بشر:
«هر كس حق آزادي عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آنست كه از داشت عقايد خود بيم و اضطرابي نداشته باشد و در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممكن و بدون ملاحظات مرزي آزاد باشد


این را انسان نوشت . همان انسانی که وزیر جنگ را تعریف کرد.همان انسانی که شاخه ای از فلسفه را منطق نامید. همانی که یگان های ویژه را در سرتا سر تهران کاشته تا منتظر یک کیسه مگس یا یک گالن خون باشند . همان انسانی که وجدانش را پاک کرد تا آزادی را لگد مال کند و به زور! شیطان را مجبور به زدن لبخند های مضحک.

چگونه انسان گاهی احمق ترین موجود کائنات میشود ؟ پدران ما سنگینی این حماقت را حس نکردند . آنها تنها یاد گرفته اند که ما احمقیم ! ما هم حماقت خود را به اندازه ی مال اجدادمان ثابت خواهیم کرد.

همان طور که زمان آقا محمد خان... رضا شاه و این آخری، نشانه ی خدا (!) خ م ی ن ی ثابت شد .

پ.ن:کاش آن روز... آنجا نبودی... کاش، نمیمردی . کاش شب خوابم میبرد.

پ.ن۱: هیچ ایده ای برای نوشتن این پست نداشتم به جز اعصاب خوردم به واسطه ی همانی که ... نه، همان هایی که مردند.

هیچ قصدی برای توهین به افراد نبود.... دوستداران قاجار و پهلوی و جمهوری! اسلامی ما را عفو کنند.

فرشتگان من سکوت کرده اند.

بال هایشان را بسته اند و قلم ها را شکسته!

من دانایی ام را خواهم فروخت تا قلم هایی دیگر برایشان باز خرم.

قلم ها را از گناهان من این بار مشکنید،

مرا بشکنید !

تا هر سه رها شویم...

آنگاه بر جاودانان ورجمکرد خیره مانید و اوروتت نر را آرزو کنید.


and now... Nothing else Matters

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت8:56 PMتوسط trancer |