|
havas kardam beraghsam...ba saze zendegiyi ke kharej mizane.... |
|
|
این روزها ساییده می شوم
روزهایم سوهان شده، و آرزوهایم.
پ.ن یک: بر مانیتور سنگ می زنی، واقعیت پیکسل را ببینی در خیابان لنگ می زنی، از مرض لاف بزنی بر اعصاب بنگ می زنی، محض تفاوت به روزمرگی نبازی
پ.ن دو: و پیرمردی که از پنجره ی مات زل زده به وقتی از پشت بام افتاد پایین.
+
تاريخ ساعت 0:42 نويسنده trancer
|
تهران-بیرون پنجره اتاق این روزها مه گرفته هم آن بیرون را و هم لعنتی.. این درون
پ.ن: Hey you, out there in the cold
+
تاريخ ساعت 20:22 نويسنده trancer
|
دست که بجنبی/ زود میشود
این پا آن پا کنی / دیر شده تعادل زندگی در کمر بشر نهفته، انگار
بعد نوشت.:از اوضاع آشفته ی اعصاب تا شورش سلول های خاکستری و این آدم که پر از کلمه است. کلافم . کلافه ی روزمرگی هایی که شلاق شدند بر ذهن. و تکرار دردهای "عدم". عدم هر چیزی که به انسان "وجود" می بخشد.
+
تاريخ ساعت 23:13 نويسنده trancer
سوراخ های تهران را هم که بشماری
سوراخ تر از اعصاب بزرگ شده ی کودک خیابان سوراخ تر از غرور مردان ذهن ِ قلب زن خانه ی بعدی سوراخ تر از حنجره ی زندان سوراخ تر از فهم اندیشمندان زمان سوراخ تر از فنجان قهوه ی روشنفکران یا سوراخ تر از این آسمان که منتظر بها نه ی پاییز محض آب کشی اینهمه غضب و درد و دروغ و اشتباه نیست پ.ن: نفهمیدیم-(دم) سخت خوب زندگی کردن یا خوب سخت زیستن ۲: اصلن راحت نیستم با این قضایا و باقیش
+
تاريخ ساعت 21:35 نويسنده trancer
|
یک حکایت اخلاقی:
پیغامی به من محول شده است که باید آن را به یک ژنرال برسانم. می پرم روی اسب و شروع به تاختن می کنم هرچه بیشتر میتازم مقر فرماندهی ژنرال دور و دورتر می شود. دست آخر هم یک پلنگ سیاه غول پیکر جستی می پرد روی هیکلم و قلب و مخم را با ولع نوش جان می کند. این ماجرا کلن گند می زند به بعد از ظهرم. انگار هرچه تلاش می کنم نمی توانم ژنرال را بگیرم.حالا در دوردست ها ژنرال را می بینم که با یک تا پیژامه و در حال فرار رو به دشمنانش بی وقفه میگوید:جوز هندی! (...) واردبدیان عزیز: امروز وقتی نامه های صبحم را مرور می کردم متوجه شدم که نامه ۱۶سپتامبرم که شامل بیست و دومین حرکتم یعنی اسب به خا نه ی چهارم شاه بود به علت اشتباهی کوچک در آدرس یا دقیق تر بگویم به علت ننوشتن نام و محل سکونتت(آخر یک نفر چه قدر میتواند فرویدی رفتار کند؟) به علاوه ضمیمه نکردن هزینه پست دست نخورده بازگردانده شده است. ارجاع این نامه مرا بیش از کمی آزرده است. این که من اخیرن به علت دو پهلو گویی در بازار بورس پریشان بوده ام بر کسی پوشیده نیست با این حال من مشکلات کاریم را برای توجیه این مسامحه و خطای بزرگم بهانه نمیکنم. باید بگویم در تاریخ ۱۶سپتامبر کذایی صفحه ی نمایشگر بورس افت ارزش سهام ها را از نقطه ی اوج به پایین ترین نقطه ی یک مارپیچ نزولی نشان داد و به این ترتیب کارگزار بورس نیز جایگاه مرا تا حد خانواده حبوبات تنزل بخشید. گند زدم. مرا ببخش.این که تو متوجه نامه ی گم شده ام نشدی نشان دهنده ی نوعی پریشان فکری توست که من آنرا به حساب اشتیاقت میگذارم. خب اگر لطف کنی و اسب مرا به خانه چهارم شاهت حرکت دهی فکر کنم بتوانیم بازی کوچکمان را دقیق تر ادامه دهیم.متاسفم که ببگویم آن کیش را که در نامه ی صبحت اعلام کردی در عین عدالت هشداری اشتباه بوده و اگر در پرتو اکتشافات امروز دوباره آن را ارزیابی کنی در می یابی این شاه توست که هدفی ثابت برای فیل های متجاوز من و در شرف کیش شدن است.(...) چهل و چهارمین حرکتم پیوست شده است. سرباز من وزیرت را میزند. با احترام گاسیج (...) درباره انسان: اگر انسان ابدی بود می دانی فاکتور خرید گوشتش چه قدر می شد؟ ۱۲ آوریل :این بار هلموتتس زیاد خوش نبود. روز گذشته در یک چمن زار گم شده و روی چند عدد گلابی افتاده بود. برایش استراحت مطلق تجویز کرده بودند اما وقتی به او گفتم آبسه کرده ام صاف نشست و به من خندید. درباره ی نظریه روانشناسی عکس که کمی پس از مرگ فروید به ذهنش رسیده بود صحبت کردیم.(طبق گفته ی ارنست جونز مرگ فروید اتفاقی بود که موجب آخرین قطع رابطه میان هلمولتس و فروید شد و آن دو پس از آن به ندرت با هم صحبت کردند.)(...) او آزمایش های رفتارگرایانه بسیاری به انجام رساند و تنها یک اتفاق سبب شد دست از ادامه ی کار بردارد : سگی که تعلیم داده بود سر بزنگاه بزاق ترشح کند تعطیلات آخر هفته او را به خانه راه نداد. در ضمن او را هنوز با مقاله ی عالی اش درباره"نخودی خندیدن غیر موجه گوزن های شمالی" میشناسند. پ.ن:حالا بی حساب شدیم/وودی آلن/نگار شاطریان اینهایی که نوشته شد مطالبی بود که می شد کوتاه از کتاب کند وگرنه نوشته های جالب توجه تری تو این کتاب هست که از حوصله ی تایپ این جانب خارجه... اگر پست مدرن میخونید این کتاب رو پیشنهاد می کنم محض به تمسخر کشیدن هر چیز مهمی که دهه ی ۱۹۴۰-۵۰ میلادی آمریکا وجود داشته. این آقا با دولت فدرال و مافیا و هیتلر تا متافیزیک و روانشناسی و فلسفه و انقلاب شوخی داشته .
+
تاريخ ساعت 22:56 نويسنده trancer
|
سالی با بهار درد
شهری با شهرداری ِمرگ ارتشی با فرماندهی ِ رنج جماعت بی رگ... یک گالن خون بدون رنگ
التهاب عضوهای اهدایی سازماندهی مغزهای خالی رسوایی های مالی تا اعتبارات جاری... برای فروش، جنس: دخترک های سیمانی روزمرگی، سیر آرزوهای تکراری برای رویا: یک مشت سرباز از مردان خیالی
بی نظیر نیست؟! اینجا همه خواهند مرد، مرگ های اجباری.
+
تاريخ ساعت 18:41 نويسنده trancer
|
دست هایش را که بستند... لج کرد
دست از تنفس کشید دست به یکی کردند که دست در آرمانهایش ببرند
پس هیچکس عامل مرگ را نخواهد فهمید.
دستهایش را که بستند.. زبانش بریده شد، پاهایش از بین رفت و تفکرش بغض کرد. لج کرد محض اعتراض... که شاید دست بردارند از دستبرد ، اما همیشه دستهایی در کارند که ببندند ، دست های نزدیکترین کسان دریا را
مغزی که به انزوا کشیده شد، آدمی که از پنجره میگریخت، مرگی که حساب شده بود، دست هایش را... بسته بودند.
پ.ن: سیاسی نبود.
+
تاريخ ساعت 0:56 نويسنده trancer
|
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من متاسفم.
+
تاريخ ساعت 23:29 نويسنده trancer
یه باتلاق ته یه بن بست تاریک
یه سایه ته یه آدم فقیر یه آنتراک وسط یه فیلم کمیک
صدای آب صدای تاب صدای خواب
یه مشت بی رحم منطقی یه سری اندیشمند عاطفی یه قبرستون دق مرگ شده ی سیگاری
صدای آب صدای تاب صدای خواب
یه همستر که بچه هاشو خورده یه بچه که همسترشو خورده
صدای آب صدای تاب صدای خواب
یه سگ که تو خیابون میزنه پرسه تاراج شب واسه یه آدم خلسه یه بند سنگین از یه آهنگ که پر ترسه
صدای باد صدای تاب صدای خواب
یه اتاق تاریک» یه آدم خسته» یه صحنه ی کمیک.
بعد /زجر / فجر نوشت : تقریبن سه چهارم آدمایی که اینجا میشناختم دچار فیل.ترینگ شده و منع از نوشتن. به جز یه تعداد محدودی بقیه کلن بیخیال این قضیه شدن. وبلاگایی که شاید ربطی به چیزی که لازم باشه این بلا سرشون بیاد نداشتن. شهرمونو که دود گرفته... اینجارو هم انهدام
+
تاريخ ساعت 0:18 نويسنده trancer
|
سرمازدگان بسیارند
دست های یخ زده را آتش میزنند محض تسکین و اگر فرض کنیم حسن نیتی در کار است، دچار کمبود هیزم میشویم. یا منفور شده ایم ، یا نفرت انگیز که اینگونه سر از ترد شدن در می اوریم.
سر و صدایی که بر نمیخیزد صدای پای ذهن لخ میکشد... کسی شک میکند.. انسان زمزمه میشود.
پ.ن: روزها آنقدر خالیست که شب پر میشود دروغها آنقدر منصفانه است که پیانو نواخته میشود زبان ها آنقدر متفاوت است که بچه ها جیغ میکشند. قیر میخیزد . جا به جا ستاره ترد میشود. انسانی در آن سو خود را از زندگی خلع کرده. بعد نوشت : حس میکنم لازمه ساکت شه.
+
تاريخ ساعت 14:51 نويسنده trancer
|
متن. حذف شد
پ.ن: موسیقی دهه ۶۰... ۷۰ و ۸۰ نیمه ی گمشده ی زندگی هر ادمیه که سعی کرده زندگی کنه... که شناختش یه وظیفست. هر وقت فرصت داشتید به یاد پینک فلوید : خصوصن دیوید گیلمور سکوت کنید.
+
تاريخ ساعت 0:26 نويسنده trancer
|
|
|