
Without thought, without voice, without a soul
Don't let me die here
There must be something more
چنان فشرده نگاهم کرد
که جهان توی فیلتر سیگارم مچاله شد
ما دو نسل بعد از زمین رویدادیم
و رودخانه ای که پشت سرم رویید
به دریایی که در سطر سوم گذاشتم نریخت
تا این پلاک کوچه های زیادی شهید شدند
و خدا
روی هر سرزمینی روحی تازه داشت.
از بهشت ندیده سیب نچیده
حوای من از کلماتم برهنه تر نیست
پرچمی که شما....
میهنی که شما....
خدایی که شما....
چند خانواده دورم کرد؟
به کسی که از کافورم خدا ساخت بگو
با زنگوله های تابوتم برقص!
دو چشم آن بالا نشسته لخت به تماشای تنم (وطنم؟)
اجازه دهید این پرچم تنها
برای خودش برود بالا بیاورد
با لباس سفید هم که بخوابی
انسوی پیراهنت شب است
انگشتر ماه و دستت کن
( تلخ لطفا")
۱) و زبانم ميسوزد
نميشود كه شكستن چيزي را ببيني و دم نزني
البته كسي را بدنام نميكنم
و به هر كه بخواهد راست بگويد گوش ميدهم
و زبانم ميسوزد به حالِ كسي كه ميخواسته و نگفته
و نگاهم از بگو مگوي دهانها و ليوانها
زخم برداشته...
ميدانم!
اين لقمه
گلوگير است

2) مسلخ
چه آسان
چه بي خيال
تو را از پا مياندازند
چالههايي كه دهان به دهان
عميقتر و
خياباني كه چراغ به چراغ
پيچ به پيچ
ميدان به ميدان
بيشتر كج ميشود
نق نق نان و تيك تاك دم به دم كوب ثانيهها
حباب واژهها و تيلهي درون چشمها
و زباني كه دروغ است اما
تيغه اي برّا دارد
آري
چه ساده
چه تلخ تورا پوست ميكنند
مهرداد فلاح
پ.ن۱:
وقتی کائنات چشم باز کند جه خواهد دید جز مشتی که دور میزند....
بعد نوشت : این پست و حتی این وبلاگ هیچ ربطی به خوکشی و دپسردگی و اینا نداره... اگه درکش سخته لازم نیست خصوصی نظر بذارید و نصیحت بکشید به قیافم که کلا جواب نمیده.
صداهای رنگ پریده ای که ساکسیفون میبینند... سنتور ؟!
که با قدرتی وصف ناشدنی ـ مارش مینوازد
کیست این نوازنده ی ناشی ـ
کیست این چنین آبی را سیاه میسازد. این هم جزئی از من است...
پوزخند مسخره ی دزد شیرینی
که با کلاهی بزرگ به سراغمان می آید.
کلاهش را که بر میدارد... صورت بزرگی را میبینیم که خون میچکد
که خون میخورد ـ که خون میخواند ـ دزد شیرینی آدم خوبی نبود
مارش که میشنوید... شیرینی هم میخورید... آفتاب که میتابد هم
کلاه بزرگی بر سرمان می گذاریم !
پ.ن: آنجا که بند نشود...بارانی که نمیبارد...اشکی که نمیریزد... پس چه برای ما... چه برای من ؟
پ.ن۲: خواب دیده ام که تو آغاز میشوی.
پ.ن۳:
It's 3 in the morning. kill them
سردمان است.
به اندازه ی مورچه ای که له شدن را از بر میکند
به اندازه ی آسمانی که آفتاب میبارد
به اندازه ی زندگی ای که...

پ.ن: تا وقتی مینوازم آواز بخوانید تا ذهنتان برقصد و همه ی آبهای آزاد دنیا به یادتان مکان امنی برای زیستن کوسه ی بزرگ باشد... جهان بزرگمرد میخواهد !
پ.ن۲: درون رفتن در واقع درون رفتن نیست. این تنها بیرون نرفتن است...
و ناگهان خود را درون میابی.
پ.ن۳:
میگفت : ۱ ۲ ۳
نپریدی ؟ هه هه هه .
وقتی پروانه ها شروع به متولد شدن کردند... آنقدر دور بودیم که...
کرم ها را زیر پایمان له میکردیم
وقتی پروانه ها شروع به متولد شدن کردند...
دیگ ها را داغ کردیم تا آب جوش با اسانس ابریشم بنوشیم...خنک ! شوید.
چرا اینهمه سختی و پیچیدگی؟!بیایید پروانه ها را له کنید...بیایید تک تکشان را تجزیه کنید
اما بگذارید متولد شوند!
پروانه ها...آنقدر خفه مانده اند که حتی اگر از پشت پنجره با صدایشان بال بال هم بزنند...
جوابشان نیشخند مسخرهی راوی است!
ما هم خفه می مانیم...می شنویم دیگهای آب جوش را...می شنویم صدای له شدنشان را...
می شنویم...مردن را
آنقدر ابروانمان در هم پیچیده که - دلیلی برای دیدن نمی بینیم
حتی آهنهایی که دور خود تنیدیم هم...وظیفه شان را فراموش کردند.
آنقدر از قلبمان مراقبت کرده اند که هیچ چیز درونش رسوخ نمی کند
ما...به انهدام رسیدیم

پ.ن:
take us away
و وقتی علنا" به دنیا آمدیم...تنها چیزی که علنی نبود ما بودیم !
و وقتی علنا" مردیم...مردنمان علنی شد.
و
شعله
دود شد و به هوا رفت.
و هرگاه قانونی وضع کردیم...بی قانونی مد شد
و
شعله
دود شد و به هوا رفت.
تاوان بی خوابی های علف هرز..آفتاب گردان است.
میدانند... دریغ از آنکه علف هرز جدا" کمتر خرج دارد !
چگونه دلتان می آید...این چنین سرد اندیش...به زندگی ادامه دهید؟!!
پ.ن: تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست


